تبليغاتX
ღهمه چی و هیچیღ
خوشومدی

مرد جوانی به تازگی از جنگ ویتنام برگشته بود و از سانفرانسیسکو به خانواده اش تلفن زد و گفت در حال بازگشت به خانه است.پدر و مادرش بسیار خوشحال شدند. مرد جوان اضافه کرد که یکی از دوستانش نیز همراه اوست و قصد دارد او را همراه خود بیاورد. اما دوست او مشکلی داشت . او در میدان مین یک پا و یک دست خود را از دست داده بود.

 پدر و مادر جوان متاثر شدند و گفتند که به دوستش کمک خواهند کرد که جایی برای زندگی پیدا کند اما مرد جوان می خواست دوستش با آنها زندگی کند و اصرار داشت دوست معلولش پیش آنها بماند اما پدر و مادرش مخالفت کردند. آنها گفتند که نگهداری از یک فرد معلول کار بسیار دشواری است و او بار اضافه ای در زندگیشان خواهد بود. بهتر است او را به حال خود رها کند، بالاخره راهی برای گذران زندگی خود خواهد یافت.

پسر بدون خداحافظی گوشی را گذاشت و رفت.فردای آن روز از پلیس سانفراسیسکو به خانواده مرد جوان تلفن زدند و از آنها خواستند برای شناسایی جنازه پسرشان به سردخانه بیاییند.

 

هنگامی که جنازه فرزند خود را دیدند متوجه شدند که او یک دست و یک پا نداشت!!!

+ نويسنده یکشنبه چهاردهم مهر 1387

ساعت

توسط سحر |

مردی هر روز دز بازار گدائی می کرد و مردم هم او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی از آن ها نقره و دیگری طلا بود اما مرد گدا همیشه سکه ی نقره را انتخاب می کرد.

این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی از زن و مرد می آمدندو دو سکه به او نشان می دادند  و مرد گدا همیشه سکه ی نقره را انتخاب می کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه مرد گدا را آنطور دست می انداختند ناراحت شد .در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت : هر وقت دو سکه به تو نشان داند سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر تو را دست نمی اندازند. مرد پاسخ داد : حق با شماست اما اگر سکه ی طلا را بردارم دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من از آنها احمق ترم.شما نمی دانید تا حالا با این تفکر چقدر پول گیر آورده ام.

اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد هیچاشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.

در این دنیا تنها به دو طریق می توان پیشرفت کرد :1_به واسطه تلاش و کوشش ما 2_ به واسطه حماقت و ابلهی  دیگران.

راستی توی این شب ها ما رو از دعای خیرتون محروم نکنید.التماس دعا

+ نويسنده شنبه سی ام شهریور 1387

ساعت

توسط سحر |

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !

+ نويسنده دوشنبه هجدهم شهریور 1387

ساعت

توسط سحر |

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.آنها راجع به موضوعات مختلف صحبت کردند وقتی به موضوع خدا رسیدند،آرایشگر گفت:((من باور نمی کنم خدا هم وجود داشته باشد.))مشتری پرسید :((چرا باور نمی کنی؟))آرایشگر گفت:(( کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد . به من بگو اگر خدا وجود داشت آیا این همه از مردم مریض می شدند؟بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود داشت نباید درد و رنجی به وجود می آمد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این همه درد و رنج وجود داشته باشد.))مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد چون نمی خواست جروبحث کند.آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت و به محض این که از مغازه بیرون آمد ، مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم ریخته و ریش اصلاح نکرده. و ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگرگفت:((می دانی چیست؟به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند.)) ارایشگر گفت:((چرا چنین حرفی می زنی؟ من که این جا هستم. من آرایشگرم . همین الان موهای تو را کوتاه کردم.))مشتری با اعتراض گفت: ((نه،آرایشگر ها هم وجود ندارند چون اگر وجود داشتند ، هیچ کس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و ریش اصلاح نکرده پدا نمی شد.)) آرایشگر گفت :((نه! آرایشگر ها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.)) مشتری تاکید کرد: ((دقیقا نکته همین است ، خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند، برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.))

+ نويسنده چهارشنبه ششم شهریور 1387

ساعت

توسط سحر |

این داستان رو خودم در یک مجله خوندم خیلی برام جالب بود. گذاشتم شما هم بخونید و منقلب شید….

این داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است.

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضای خالی بین دیوار های چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیواردر بین آن ، مارمولکی دید که میخی ازبیرون به پایش کوفته شده است دلش سوخت ویک لحظه کنجکاو شد و وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش  هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!چه اتفاقی افتاده؟!

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!در یک قسمت تاریک بدون حرکت چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل کرد و مارمولک را مشاهده کرد تا بفهمد در این مدت چه کار می کرده؟چگونه و چه چیز می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد . مرد شدیدا منقلب شد … ده سال مراقبت؟! چه عشقی!چه عشق قشنگی!!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق باشیم اگر سعی کنیم….

یعنی ما از یک مارمولک هم کمتریم؟

شاید…….

+ نويسنده جمعه هجدهم مرداد 1387

ساعت

توسط سحر

به پسرم درس بدهید.

او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویی، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزیدکه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشان، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند.

به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.

به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.

به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.

در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده  نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.

 

از وبلاگwww.zakhmkhordeh.blogfa.com

 

 

+ نويسنده سه شنبه پانزدهم مرداد 1387

ساعت

توسط سحر

RSS